کاشکی، " اهلیت شنودن" ،
بودی!
" تمام - گفتن " می باید،
و " تمام - شنودن " !
بر دل ها، مُهر است
بر زبان ها، مُهر است،
و بر گوش ها،
مُهر است!
"شمس تبریزی"
زندگی می شوم به خاطر شعر،
شب تاریک و روزهای نسوز
خسته ام از سه شنبه های بلند،
حل شدن در درون سیم قُپوز
توی هر اجتماع جان دادم
مثل یک بچه فیل در مرداب
زندگی را به خاطرت کردم
توی هر خط واحد مرموز
باید از هیچ ها پرید و پرید،
در سکانسی شبیه هر شب خود
باید آگاه بود از همه چیز،
مثل ماهی کوچک نوروز!
خسته بودم ولی نترسیدم،
از نگاه گرسنه ی انکار
تشنه بودم و تن نداده شدم
به سراب برهنه ی پوفیوز
پشت هر خط قرمزت مُردم
پشت لبخندهای سبز دروغ
زرد گشتم ولی نیافتادم
تلخ، ایستاده ام اگر چه هنوز ...
ظاهرا قصه خواست که بروی
ظاهرا می شود بدون تو ماند
غرق شد در درون فیلم و کتاب،
در voa... در تفاله های نیوز
حل شدم در درون سردردت
در ترافیک فکرهای بنفش
باز تنها به خواب رفته شدم،
تف به کابوس ممتد هر روز.
*نام سازی آذری
این روزها آنقدر پرم که شعر نمی شوم . . .
گاهی هم باید سکوت شد، فقط سکوت
پس با شعری که قبل تر ها گفته بودم هستم:
سفید برفی و چشمان زشت جادوگر
سفید برفی و احساس خستگی و خطر
سفید برفی و یک نصفه سیب زهر آگین
سفید برفی و هفتاد مرد بازیگر
فرار می کند از شهر...ازخودش، از من
فرار می کند از این همه "نه" و "قدغن"
فرار می کند از چشم های خیره به خود
فرار می کند از "نیست ها" به سمت "شدن"
به مرگ می رسد و باز هم چرا زنده است؟!
به درد می رسد و ناگزیر و بازنده است
به شعر می رسد و فکر می کند به خودش
به سال های درازی که بی تو جان کنده است . . .
سفید برفی از احساس مرگ می ترسد
از احتمال وقوع تگرگ می ترسد
از اینکه یاد تو باشد و خاطرش نکنی
از اینکه کنده شود مثل ِ برگ می ترسد
سفید برفی از این اعتماد یخ می کرد
نشسته بود "و سوزن دلش رو نخ می کرد"
که وصله پینه کند اعتماد گم شده را
ولی غرور خودش را دوباره زخمی کرد!
دو چشم مخملی اش خیره مانده تا...فردا
ببوس..بلکه به یک بوسه زنده اش بکنی
ببوس..بلکه به سرفه بیافتد این شب تار
دوباره آخر قصه برنده اش بکنی
چقدر عقده به روی دلم تلنبار است
هزار سال اثیری، طلسم بیدار است
هنوز زنده ام و سیب مانده توی دلم
و شاهزاده ی قصه از عشق بیزار است ...
پ.ن:مصرع چهارم بند چهارم تصحیح شد.
همان طور که هست قبولش کن. سر جایت محکم بایست و با آن روبه رو شو. *
سیر، سیر نزولی بشر است
آرمان شهر ِ مانده آنور پُل
من یقینا برنده خواهم شد!
در جهانی شبیه تر به مُثُل
در جهانی که اتفاقی نیست
این جهنم همیشه باقی نیست
ما طرفدار صلح و اصلاحیم!
شهر، اندیشه های یاغی نیست...
خیس کردیم و راست/ تر گشتیم
در دروغی که راست را فهمید
من همیشه تو را نمی فهمم
واقعیت: یقین ِ در تردید!
می شود دید و هیچ وقت ندید
می شود رفت و باز هم نرسید
می شود سال ها به دور از خود
به تن توی آینه خندید . . .
[ قصه از ابتدا خیالی بود
شهر، اندیشه های یاغی بود
شهر از هر طرف فنا می شد
در جهانی که اتفاقی بود! ]
*یکی مثل همه _ فیلیپ راث
**ماه در حلقه ی انگشتر _ مسعود کریم خانی
سلام.
حرفی نیست جز شعر:
نفس کشیدن من درخطوط تکراری
نفس کشیدنِ در اجتماع اجباری
نفس کشیدن زن در حضور الکن شعر
نفس کشیدن مردی به روی دامنِ شعر
دوباره فکر کسی که نبود/ افتادن
دوباره در وسط خاطرات جان دادن
دوباره در وسط قصه ها زمین خوردن
دوباره زنده شدن، بعد بی سبب مردن
دوباره شهر و تو ومارهای خوش خط وخال
هوای گند، تهوع، تشنج و اسهال
دوباره ریده شدن در صفوف طولانی
هزار سال پیاپی به فکر پایانی..↓
که هیچ وقت نبوده وباز منتظری
که احتمال شکست و دوباره دربه دری
دوباره درد شدی..قرصهاتو کم داری
دوباره شب شده اما توباز بیداری..!
[آهای هی اوهو هوی ی ی؟؟!! ]چقدر تاریک است!
کسی نبود ونبودی وباز نزدیک است..↓
که درد به همه اعضای این بدن برسد
به حرف های نگفته به تن تتن برسد
به بوی گند زنی در تراکم ادرار
به بوی گند شبی در توهم و انکار
به پرسه های شبانه به صادرات لجن
به انقلاب سفید وبه تکه های کفن
به شهر که زیر روسری من مانده
به زن که نیست! ولی هست! ظاهرا مانده. . .
به دین که پاره شده در کتاب دینی من
به خاطرات خیابان و کفش چینی من
به لاشه های حقیقت درون حوض حیاط
به چشم های تو و حرف های بی سروپات
به من به من که چرا هیچ چی نمانده برام؟!
به من که مثل دو چشم تو، واقعا! تنهام.
"یک نفر"،"یک غریبه"، "یک دوست" ،"یک دشمن" ،"تو فکر کن من" و . . . باشه؟!!
آیا به حرفی که می زنیم اعتقاد نداریم یا اینکه جرأت بیان نظراتمون رو
با اسم و نشان واقعی خودمون نداریم؟!!
«از این به بعد اکثر کامنتهای بی نام تائید نخواهند شد»
بهتره صداقت و شهامت داشتن رو با همین مسائل کوچک! تمرین کنیم.
"یلدا" بلندتر شده از سال های قبل
در راه "دوست"حاجت هیچ استخاره نیست*
آجیل چشم های تو مشکل گشا نبود
اما به غیر چشم هات انگار!چاره نیست
خون می خورد انار دلم بی حضور تو
زهر است هندوانه ی شیرین سال هام
گیسم سپید می شود و برف می زند
از پشت پنجره به تمام خیال هام
اینک در آستانه ی فصلی تگرگی ام*
در ابتدای هستی آلوده ی زمین
درکم سیاه ترشده با چشم های تو
با من به شب نشینی دیوانه ها بشین. . .
*واین منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین... "فروغ فرخزاد"
*هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود, در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست."حافظ"